تبلیغات شما اینجا
بستن تبلیغات [X]
افسانه های مردم دنیا جنگ پهلوان و غول ( 8 افسانه آفریقایی) ارسالی از آقای راشدی

افسانه های مردم دنیا

جنگ پهلوان و غول

( 8 افسانه آفریقایی)

استاد :جناب سرکارخانم سلطانپور

دانشجو : قدرت ا... ارشدی

بازنوشته کتلین آرنوت

ترجمه رضوان دزفولی

فهرست

- جادوی مار

- شاخهای جادویی

- تارهای عنکبوت

- آ نا نا نا وفیل

- عنکبوت وسنجاب

- چرامرغ بوته زار سحرهامی خواند

- آزمایش مهارت

- چراخرچنگ سرندارد

مقدمه نویسنده :

قسمتی از افسانه های کشور های افریقایی که بازندگی آنها عجین شده است ودرزیر به تعدادی ازاین تخیلات وبه نحوی خرافات می پردازم .

جادوی مار

سالها پیش ،هیزم شکنی با همسر ودختر وپسرش زندگی می کرد .دختر ،مهربان وخوش خلق بود اما پسر ،خشن وخودخواه بود وهمیشه ازحرفهای پدرومادر ش سرپیچی می کرد .

پس ازسالها پدر درگذشت ودیری نپایید که مادر نیز ازدنیا رفت وپسر ودختر تنها شدند وپسر ادعای مال ومیراث کرد وخواهر را تحت فشار گذاشت وهمه چیز را برد وفروخت ودختر جز عاقبت بخیری چیزی نخواست .

نتیجه : دختر با سلامت فکری که داشت عاقبت بخیرشد و با ازدواج با پسر حاکم واخراجش به خاطر برادرش ازکاخ وکمــکهای مــارکه درجنــگل دیدنــد وراهنمــــایهای اووباوجود مشکــلات متعدد،بازگشت به زندگی درکنارفرزند وشوهــــر(شاهزاده اش ) به خیـروخوشی ادامه دادند. ولـی برادر وی که کــارهای زشت وناپسنـد می کرد ومردم راعاصی کرده بود توسط حاکم به اعدام وبا میانجیگری خواهرش از شهر بیرو ن شد .

شاخهای جادویی

زندگی پسری که مادر وپدرش مرده بودند و زنهای ده ازاومراقبت می کردند تاازگرسنگی نمیرد وچندبرابر غذایی که می خورد کارمی کرد . او گاومیشی داشت که از پدر به ارث مانده بود . وتوسط شاخ جادویی گاومیش که به زبان (صحبت )آمده بود.گفته بودکه وقتی من مردم شاخ من را بکن وپیش خود نگهدار و او پس از مردن گاو در راه سفر به روستایی رسید که همه گرسنه بودندازشاخ جادویی استفاده کرد و مردم راسیر کرد .ولی یکی از اهالی طمع کرد وهنگامی که همه خواب بودند شاخ را عوض کردوهنگامی که مردازآنجا دور می شد فهمیدکه شاخ اونیست،بازگشت شاخ را عوض کرد وازآنجا دور شد ودرانتها با پوشیدن لباسهای فاخربه ده برگشت وبادیدن دختری زیبا بااوازدواج کرده وباکمک شاخ توانستند همه نیازهایش را برآورده کند وباخوبی وخوشی درکنارخانواده اش زندگی کند.

تارهای عنکبوت

حیوانات درجنگل بدون مونس و زن زندگی می کردند ،روزی کنارهم جمع شدند و تصمیم گرفتند طبق نظر خرگوش به بالای ابرها بروند وزنهایی برای خود بگیرند تا با آرامش برسند وعنکبوب با تار های خود طنابی درست کرد تمام حیوانات به آنجارفتند دیدند که خرگوش درست می گوید وهرکدام صاحب زنی شدند ولی خرگوش که مکار وزیرک بود تمام غذاهای مادر زن خود راخورد وتقصیر را به گردن عنکبوت انداخت واو به سختی خودراازدست مادرزن خرگوش نجات دادو تارخودرا خراب کرد وحیوانات که این وضع رادیدند ازآن ارتفاع به پایین پریدند وتعدادی مردند وخرگوش مکار برروی فیل نشسته به زمین رسید وفیل مرد وخرگوش دوباره به دنبال عنکبوت گشت تا طرح دوستی مجدد بریزد.

آناناناوفیل

قصه زنی که نامش آنانانا بود ودوفرزند داشت که به زیبایی شهره عام وخاص بودند حتی حیوانات جنگل به زیبایی آنها غبطه می خوردند .تااینکه فیلی از آنجا می گذشت که چشمش به بچه های زیبای زن افتاد وآنها را باخود بردووقتی مادر برگشت، فهمیدکه بچه هایش را فیل برده است وغذایی آماده کرد وبه دنبال فرزندان خود رفت . رفت ورفت تا به فیل رسید وسراغ بچه هایش راگرفت وفیل مادررانیز بلعید واوبه معده فیل رفت وپس از پاره کردن یکی ازدنده های فیل تمام حیوانات وآدم ها را نجات دادوبه خانه بازگشت (اشاره به بزبزقندی ایرانی که به دنبال بره هایش بود ).

عنکبوت وسنجاب

قصه درمورد سنجابی است که کشاورزی ماهری بود وعنکبوتی از کنار مزرعه وی می گذشت و مدخلی برای برای ورود به مزرعه سنجاب پیدا نکردو فکری کرد وراهی را به مزرعه سنجاب درست کرد وبی خبر از او ذرتهایش را می بردوپس از مدتی سنجاب فهمید که از مزرعه دزدی می شود ،مخفی شد ودزدرا پیداکرد ولی عنکبوت می گفت:ذرت مال مزرعه خودم است تااینکه سنجاب پیش قاضی رفت ولی قاضی به نفع عنکبوت رای دادو سنجاب برگشت وخداوند طوفانی وباران شدیدی را در محل ایجاد وعنکبوت وخانوادهاش مجبور به فرارشدند که پس از فروکش کردن به آنجا برگشتند ودیدندکلاغها دانه هایشان را برداشته اند وباخود برده اند واین درس عبرتی برای اونشد وپس ازمدتی موضوع رافراموش کرده وبازهم به رفــتارنا شایست خودادامه داد.

چرامرغ بوته زار سحرهامی خواند

روزی مردوزنی باهم به جنگل رفتند ومردبالای درختی رفت و جوز آویزان بود بچیند وناگهان پشه سیاهی وارد بینی مرد شد وچاقوی دست مرد به پایین افتاد ومرد فریاد زد که زن مواظب باش وزن ترسید و پایش را روی ماری گذاشت ویک سری ماجراها پیش آمد تا به خورشید رسید وپس از آن روح بزرگ که روبه پشه کردکه چرا این حرکت راکردی که وززززکردوجوابی ندادوروح پشه را به بستن زبانش محکوم ونگذاشت دیگر ،حرف بزد وبه همان وزززززادامه دهدومرغ بوته زاررا نصیحت کرد که هراتفاقی که افتاد باید سحرها خورشید را ازخواب بیدارکنی، مرغ هم قول دادکه این کاررابکند.

آزمایش مهارت

داستان فرمانروایی که سه فرزند پسر داشت که می خواست هوش بچه هایش را تست کند .روزی اشراف راجمع کرد وخواست سوارکاری پسرهایش را امتحان کند وخودرامحکم به درختی بزرگ بزنند .

پسر اول نیزه اش را دردرخت کردودرسوراخ نشست وپسردوم به سمت درخت جست مانند تیری که ازکمان رها شده باشد ،خیزبلندی برداشت وازروی درخت ردشدودرطرف دیگرفرودآمد. پسر سوم نیز به سمت درخت رفت وشاخه هایش رابادودست گرفت به کمک اسب درخت رااززمین کند وپدر درفکرفرورفت که کدامیک عاقلانه تر ازمهارتش استفاده کرد ؟

چراخرچنگ سر ندارد؟

درزمانی که فیل سلطان جنگل بود .خداوند برکه ای ساخت تاهمه حیوانات ازآن بنوشند.خرچنگ که به شکاررفته بود وخوب شکار کرده بود موردخشم فیل قرارگرفت و ازجنگل اخراج شد واوبرای انتقام برکه راخشک کرد وفیل این موضوع رافهمید وسر خرچنگ راازتنش جداکرد .ولی خرچنگ نمرده بود وپیش میگو رفت واودوچشم خرچنگ را برروی شانه هایش گذاشت واوبه شادی به زندگی خود درخارج از رود وبرکه ادامه داد.

رعدوبرق

درسالهای دور رعد گوسفند پیرماده وبرق گوسفندی جوان که پسررعدبودکه هیچ کس اورادوست نداشت .چون وقتی عصبانی می شد تمام درختان رامی سوزاند وگا هی هم جان آدم ها را نیز گرفته بود.مادراوباعصبانیت سرپسر فریاد می کشید که همه را عاصی کرده بود تاجایی که حاکم آنها رااز محل بیرون کرد وباکینه ای که ازاهالی داشتند تمام جنگل وخانه ها ومزراع راسوزندند .تاآنجا که اززمین هم اخراج شدندتامادروپسردرآسمانها دعوا کنند. ولی هنوز هم گهـکاهی برق عصبــانی می شود وبه زمین چندین تیرآتشین می اندازند وصدای مادر پیرش (رعد)درآسمان به گوش می رسد.

منبع : کتاب افسانه های مردم دنیا

+ تعداد بازدید : 28 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :