تبلیغات شما اینجا قیمت سرور پرینتر اچ پی راهنمای خرید ویدئو پروژکتور اچ پی سرور سرور اچ پی سوئیچ شبکه سیسکو سوئیچ سیسکو یو پی اس فاراتل دوربین مداربسته سامسونگ دوربین مداربسته هایک ویژن دوربین مداربسته داهوا قیمت موبایل قیمت انواع گوشی قیمت گوشی پایین ترین قیمت گوشی بهترین گوشی برای موزیک بهترین گوشی برای سلفی بهترین گوشی برای بازی راهنمای خرید تلویزیون راهنمای خرید موبایل راهنمای خرید گوشی قیمت انواع تبلت قیمت تبلت لپ تاپ قیمت قیمت لپ تاپ قیمت لپ تاپ ایسوس سری x قیمت لپ تاپ ایسوس سری N قیمت لپ تاپ ایسوس سری v قیمت لپ تاپ ایسوس سری U قیمت لپ تاپ ایسوس سری K555 ربات اینستاگرام فروشگاه اینترنتی افزایش بازدید سایت چت طراحی سایت
بستن تبلیغات [X]
مجله beautifullstory - صفحه 98

دانلود رمان شاه شطرنج با فرمت های apk و pdf و java


دانلود رمان عاشقانه شاه شطرنج

نام کتاب : شاه شطرنج

دانلود رمان شاه شطرنج با فرمتهای PDF - JAVA - APK

رمز کتابها : LKTRANOVELS

حجم کتابها : 500 کیلو بایت

نمایش تصویر در وضیعت عادی

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

صفر می ره پیش سما و بعد سما و مته را با هم می بینه و شروع به داد و بیداد می کنه که شما با هم هستید و سما به خاطر تو منو رد کرد می اد اسلحه در بیاره که می بینه نداره. سما هم می ره اسلحه ی خودش را می اره و می گه شلیک کن که ذولفقارمی رسه و نمی اره. مته می گه تو باید بهش بگی و شاید من بهش بگم که تو مریضی که سما قاطی می کنه و می گه من بهت اعتماد کرده بودم. بانو هم از بیمارستان فرار می کنه اول می خواد عایشه گل را با چاقو بزنه که بعد سینان بیدار می شه و اون را با خودش می بره. تو راه پلیس بهش شک می کنه که به مامور می زنه و در می ره و می ره توی یک هتل. سینان از هتل به باباش زنگ می زنه. ولی بانو گوشی را قطع می کنه. پویراز به همون شماره زنگ می زنه و ادرس هتل را می گیره. بعد می ره بالا . عایشه سینان را می بره پایین. بانو می ره توی بالکن که خودش را بندازه پایین که پویراز باهاش حرف می زنه و نمی زاره و بعد بانو را دوباره می برن بیمارستان

در قسمت های بعد شاهد عشق ذولفقار و خواهر پویراز خواهیم بود.

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

در این قسمت شاهد تور پهن کردن جانان برای اوزان هستیم. جانان سر راه اوزان قرار می گیره و می گه که مادرت باعث شد که پرونده ی وکالت من باطل بشه و الان باید کلی کار کنم. اوزان تعقیبش می کنه و جانان می گه که این خونه مال من نیست و مال یکی از موکل هام بوده. از طرفی سوینچ همش داره به غزل کمک می کنه تا حال ایسو را بگیره. یواشکی از خونه خارجش می کننه و غزل می ره کنسرت دوست پسرش(نقش دوست پسرش دوست کرم در انتظار افتاب بازی می کنه). و در اونجا دوست غزل براش یک اهنگ افتخاری می خونه. ایسو به بهانه ی شارژر می ره اتاق غزل و می فهمه غزل نیست و داد می زنه و همه را خبر می کنه. بعد غزل یواشکی وارد خونه می شه و به کمک سوینچ به حمام می ره و با حوله می اد و حال ایسو را می گیره و می گه تو برای اینکه از خونه پرتت نکن بیرون و محبت بابا و مامان من را داشته باشی همش شیرین عسل بازی درمیاری و ایسو باز شروع به لوس بازی می کنه( این قسمت ها واقعا دیگه ایسو روی اعصابه خیلی خودش را عقل کل می دونه). و غزل هم ضربه ی بعدی را می زنه و می گه که دوست پسر ایسو دنیز مادرش یک زن کاباره ای بوده و حسابی اوضاع به هم میریزه. از طرفی بابای دنیز هم می ره جلو و خودش را معرفی می کنه. رابطه ی دلارا و هارون هم خوب شده و دلارا بچه را می بره هارون می بینه. از طرفی عایشه به عشقش پیش جهان اعتراف می کنه و بعد هم جهان عشقش ر اقبول می کنه و داستان زندگی اش را براش می گه.

دوستان امشب اخرین قسمت فصل دوم در ترکیه پخش می شه و ظاهرا نامزدی ایسو و دنیز است

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

توی این قسمت ها نشان می ده که حال بانو به خاطر مرگ پدر ومادرش بده. از طرفی زن برادر عایشه برای برادر عایشه نقشه ریخته ویک دختر را وارد زندگی اش می کنه که به اون بهانه که شوهرش خیانت کرده بتونه راحت طلاق بگیره. از طرفی پویراز برای ماموریت به جایی می ره که مبادله ی مواد مخدر صورت می گرفته و در اونجا برادر عایشه تیر می خوره. و همه برای پویراز قاطی می کنن که بعد پویراز به عایشه گل می گه که عمدی نبوده و دیروز هم عایشه به همراه سما و زن داداشش می رن کافه و نوشیدنی می خورن و برای هم درد و دل می کنند. ذولفقار هم عاشق خواهر پویراز شده و کلا با هم صحنه های بامزه ای را خلق می کنن.

دوستان ببخشید این روزها من نمی رسم کامل ببینم تا جایی که می بینم را براتون می گذارم.

اما درباره ی اخرین قسمت فصل دوم پویراز در ترکیه. همه شوکه شدن از این قسمت سما سر قبر صفر خودکشی می کنه با اسلحه به خودش شلیک می کنه. از طرفی پویراز هم در درگیری مسلحانه کشته می شه و فصل دوم با خاکسپاری پویراز و اشک و اه عایشه و سینان تموم می شه. گفته می شه که ایلکر هم در اینستاش اعلام کرده که از سریال جدا شده. و در پایان فصل دوم با مرگ شخصیت های اصلی همه شوکه شدن. ( اما به نظرم فصل سوم دوباره پویراز را برمی گردونن چون اگر برنگرده خیلی مسخره می شه و باز می گن که کشته نشده بوده) بانو هم برای همیشه می ره خارج از کشور.

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

قسمت چهارم سریال عشق زندگیم
.
گوکچه دَرِ اتاق دمیر رو باز میکنه و میبینه که دمیر،دست های یلیز رو گرفته و دمیر به گوکچه میگه،گوکچه تو رو یکم دیگه صدا میکنم بیا و الان میتونی بری و گوکچه هم میره😞
گوکچه میره پیش کاآن و میگه،من تموم شدم و تو حق داشتی و دمیر معشوقه داشته.
یلیز به دمیر میگه،چرا به من گفتی که بیام و دمیر میگه،بخاطر اینکه جایی که توش کارمیکنم رو ببینی و یلیز میگه،مگه اینجا شرکت تبلیغاتی نیست؟ و دمیر میگه،در اصل من صاحب این شرکت هستم و من تو کار دکوراسیون و مبل سازی نیستم و یلیز میگه،دمیر تو به من دروغ گفتی؟ و دمیر میگه،آره اما نیت بدی نداشتم و یلیز میگه،من با کسی که دروغ میگه کاری ندارم،ببخشید دمیر و یلیز از اونجا میره.
راحمی(عموی کاآن) به کاآن میگه،بین تو و اون دختر چیزی است؟ و کاآن میگه،نه عمو جون،فقط دوست هستیم.
گوکچه به سما زنگ میزنه و میگه،اصلا حالم خوب نیست و خیلی اعصبانی هستم،میشه بیای پیشم و سما میگه باشه...و سما میاد پیش گوکچه و باهم میرن تو اتاق حرف میزنن.
دمیر همه چیز رو به هاکان تعریف میکنه و نقشه اش رو هم میگه و هاکان میگه،نقشه خوبی است...ایلم به گوکچه میگه،تو باید امره رو از سر من بازکنی و گوکچه میگه،چیکار کنم؟ و ایلم میگه،تموم شدم،میخوام جداشم اما نمیتونم،بهش میگم بسه اما نمیفهمه! و تو باید این کار رو حل کنی.
ایلم و گوکچه میرن پیش دمیر و دمیر میگه،از این به بعد به این فکر میکنید که اعتبار کافه باندو رو ببرید بالا و امره یک شرکت بزرگی که میخواد تو ترکیه سرمایه گذاری کنه آورده و بخاطر همین کوچکترین اشتباه رو نمیخوام.
گوکچه به سما میگه،ایلم خانم گفته که رابطه من و امره رو بهم بزن و حالا من چه کار کنم؟ و سما میگه،گوشی ایلم رو بگیر و بعد برای امره پیامک های مایوس کننده بفرست.
یلیز با خواهرش رفتن رستوران کاآن و یلیز به خواهرش میگه،مثلا دمیر،مثل سم کوچیکه ولی وقتی وارد عشق میشه همش همینطوریه و من مثل دخترهای دیگه رفتار نکردم و بهش گفتم که به پولت چشم داشتی ندارم و اون دنبال من راه میفته و منم مثلا یک دختر معصومی هستم که بابام سختگیری میکنه و نمیزاره برم بیرون و کاآن همهٔ حرف های یلیز رو میشنوه و از یلیز عکس میگیره و برای گوکچه میفرسته و میگه،هر چه زودتر بیا و برات یک سوپرایز دارم.یونجا و آلتان میرن خونه رزان و وقتی که دوست های رزان میفهمن که یک دکتر اونجا است و بوتاکس هم میکنه،میان خونه رزان.
گوکچه میره پیش کاآن و کاآن همه چیز رو تعریف میکنه و گوکچه میگه،میدونستم که یک جای کار میلنگه و گوکچه،کاآن رو بغل میکنه و میگه،من تو رو خیلی دوست دارم.
گوکچه میره شرکت و ایلم میگه،امره برای من هدیه فرستاده و تو قرار بود که حل کنی و گوکچه میگه،حل میکنم و گوکچه به امره پیامک میده،ممنون از هدیه،خیلی قشنگ بود.
امره برای گوشی ایلم پیامک میفرسته،امشب بریم بیرون غذا بخوریم و گوکچه هم جواب میده،باشه.
حکمت به بارتو میگه،برو و از کیف آلتان برای من آمپول بوتاکس بیار و بارتو میره و از کیف آلتان،آمپول بوتاکس میگیره و به حکمت میده.
گوکچه به نسرین(مادر دمیر) همه چیز رو درباره یلیز میگه و اینکه یلیز میخواد،دمیر رو فریب بده..ایلم به گوکچه میگه،چرا برنامه شام با امره رو قبول کردی و تو داری من رو میکشی و گوکچه میگه،حلش میکنم و ایلم میگه،معلومه که حل میکنی و تو هم امشب باید بیای...دمیر به یلیز میگه،امشب بریم و تو لوبارتا شام بخوریم و یلیز هم قبول میکنه.آلتان یکم از پول کسایی که بوتاکس کرده بودن رو به یونجا میده و میگه،اگه دوباره خواستین من میام.
دمیر و یلیز میرن همون رستورانی که قراره گوکچه و ایلم هم برن.
ایلم و گوکچه میرن پیش امره و یهو گوکچه،دمیر و یلیز رو میبینه...دمیره میره دستشویی و گوکچه میره پیش یلیز میشینه و میگه،سلام،میخوام یکم با تو درمورد دمیر حرف بزنم،اطراف دمیر خیلب ها هستن که دارن ازش محافظت میکنن و دمیر خیلی باهوش است و به راحتی هم فریب نمیخوره و یهو دمیر میاد و میگه،گوکچه؟ و گوکچه میگه،واایی این دختره خیلی شیرین است و من عاشقش شدم و گوکچه از اونجا میره پیش ایلم و امره.
یونجا گریه میکنه و خیلی ناراحت است و فکر میکرده که آلتان عشقش بوده ولی اشتباه فکر کرده..ایلم میره دستشویی و امره به گوکچه میگه،من ایلم رو خیلی دوست دارم و میخوام بهش پیشنهاد ازدواج بدم و نظر تو چیه؟قبول میکنه؟ و گوکچه میگه، آره خوبه،معلومه که قبول میکنه و امره بلند میشه که بره با تلفن حرف بزنه...گارسون یک کیک میاره و روی میز میزاره(امره داخل اون کیک حلقه گذاشته بود که از ایلم خواستگاری کنه) و گوکچه هم اون کیک رو میخورهو یهو حلقه تو گلوش گیر میکنه و دمیر میاد و از پشت فشارش میده و حلقه میفته داخل لیوان یلیز و دمیر میگه،این یک علامتی است و گوکچه میگه،نه هیچ علامتی نیست،گوکچه حلقه رو میگیره و تو انگشت ایلم و میگه،حالا تو و امره نامزد شدین و ایلم وقتی انگشتر رو میبینه خیلی خوشحال میشه.
کاآن و گوکچه میرن بیرون و گوکچه روی چمن ها دراز میکشه و به کاآن میگه،من احمقم! و شاید اونطوری نمیخواست و کاشکی که انگشتر رو قورت میدادم و کاآن میگه،تو مرگ برگشتی و گوکچه میگه،آآآی کاشکی میمردم...کاآن میگه،تو باید کسی که بهت ارزش میده رو دوست داشته باشی و گوکچه میگه،خواستم،اما نیومد و کاآن میگه،شاید به اندازه کافی دوستش نداشتی و گوکچه میگه،شاید..نسرین به گوکچه زنگ میزنه و میگه،حق با تو بود و من الان دارم میرم خونه دمیر برای آشنایی با یلیز و تو هم بیا اونجا،وقتی رسیدی به من خبر بده که بیارمت داخل خونه و گوکچه میگه،باشه...گوکچه میره و تو یکی از اتاق ها جا میخوره و نسرین و حلوصی هم با یلیز حرف میزنن.یونجا و رزان و سزن و نیلوفر میرن رستوران کاآن تا قهوه بخورن و یهو راحمی(عموی کاآن) میاد و وقتی که یونجا،راحمی رو میبینه،عاشقش میشه.نسرین به گوکچه میگه،راس ساعت دو دوباره اینجا باش و من دوباره یلیز رو دعوت میکنم تا نقشه مون رو عملی کنیم.
ایلم قراره یک مهونی بگیره بخاطر نامزدیش و گوکچه با بارتو حرف میزنه که ما باید اون مهمونی رو بهم بزنیم و گوکچه میره رستوران و بارتو هم با یک دختر بچه میاد و به ایلم میگه،چرا با ما این کار رو کردی ایلم؟ چرا با ثمره عشقمون این کار رو کردی ایلم؟ و ایلم به گوکچه میگه،آآآی احمق من تصمیمم عوض شد و میخوام با امره ازدواج کنم و گوکچه به همه میگه،سوپریزززز و ما شوخی کردیم...و بارتو و گوکچه از اونجا میرن.
یلیز میاد و نسرین به دمیر زنگ میزنه و میگه،حرف های ما رو از پشت تلفن گوش کن و یلیز به نسرین میگه،شما گفته بودید که موضوع مهمی است؟ و نسرین میگه،آره هست و حرف رو زیاد کش نمیدم و چقدر پول میخوای؟ و یلیز میگه،نفهمیدم و نسرین میگه،برای اینکه از زندگی دمیر خارج بشی،چقدر پول میخوای؟ و یلیز میگه،نسرین خانم شما من رو اشتباه متوجه شدید و من با پول کار نمیکنم و یهو دمیر میاد و میگه،مامان میشه بیای تا باهم حرف بزنیم و نسرین هم میگه،باشه...دمیر به نسرین میگه،من از نیت یلیز با خبر بودم و خیلی خوب میشد که قبلش با من هماهنگ میکردید...نسرین و دمیر به حرف های گوکچه گوش میکنند و گوکچه به یلیز میگه،آقا دمیر انسان خیلی خوبی است،و بخاطر همین نمیخوام ناراحت شدنش رو ببینم،و یلیز میگه،یعنی تو هم به اون مثل من نظر داری و گوکچه میگه،من نظر ندارم و من اون رو دوست دارم،یعنی بخاطر اینکه آدم خوبی است دوستش دارم،یلیز میگه،من از اول میدونستم که چقدر پولداره و من رو با چند لیره نمیتونین راضی کنید و وقتی زیاد است چرا به کم قانع بشم؟...محرم میاد و یلیز رو میندازه رو کولش و با خودش میبره و به یلیز میگه،آقا دمیر از همه چیز با خبر است و گفت که این یک درس خوبی برای تو باشه😂
گوکچه با دمیر میرن بیرون و با هم حرف میزنن...دمیر به گوکچه میگه،تو یکدونه هستی و گوکچه میگه،چطور یعنی؟ و دمیر میگه،اطراف من همه یک نقشه یا پروژه ایی دارن ولی تو اینطوری نیستی...گوکچه و دمیر به هم نزدیک میشن که همدیگه رو ببوسن.
در قسمت بعد معلوم میشه که همدیگه رو بوسیدن یا نه!
منبع پیج اینستاگرام: hayatiminaski_serial

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

نام: معشو ق ه اخر

داستان درباره ی جیران خانم عشق ناصرالدین شاه از لحظه ی اشنایی تا مرگش و بعد افسردگی شاه بعد از او و جایگزینی اش با زنی شبیه به جیران خاتون است . بعد از این همه خوندن رمان های مختلف خوندن این رمان خالی از لطف نیست که به نظر جالب و دلنشین می باشد.

http://s6.picofile.com/file/8256661476/_Romankade_Mashoogheye_Akhar_romansara_.pdf.html

نام کتاب: وادی عشق و گناه

داستان درباره ی دختری است که عاشق فردی به نام شیون است که عاشق فردی به نام شاهرخ است اما شاهرخ راضی به ازدواج نمی شود و دختر برای لجبازی با امیر ازدواج می کند اما دل به زندگی اش نمی دهد و باز با شاهرخ رابطه دارد اما امان از روزی که پرده ها بیافتد. داستان جالب و اموزنده ای است.

http://s6.picofile.com/file/8256661492/_Romankade_Vadi_Eshgho_Gonah_romansara_.pdf.html

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

دوستان عزیز این سریال دیشب فصل دومش توی ترکیه تمام شد و به فصل سه کشید.

دوست پسر غزل بهش خیانت می کنه و دوست دخترش ازش بارداره و به غزل می گه که من فقط تو را برای پولت می خواستم تا مشهور بشم و اسپانسر کارهام بشی و غزل هم چاقو را از روی میز برمی داره و به پسره می زنه. معلوم نمی شه که می میره یا نه .فصل بعد مشخص می شه. دنیز مثل پدرش توی کارهای خلاف می افته و جهان این را می فهمه و به ایسو می گه از دنیز دور بشه که ایسو هم لج می کنه وپنهانی با دنیز عروسی می کنه. فعلا رابطه ی دلارا و هارون خوبه ظاهرا. راحمی با بابای دنیز صحبت می کنه و توی این صحبت ها مشخص می شه که راحمی به خاطر بدهی هاش می خواسته دخترش ر ابفروشه که دخترش یعنی خواهر جهان خودکشی می کنه. راحمی می اد خودکشی کنه که جهان می رسه می خواد اسلحه را از دستش بگیره که عایشه می اد توی اتاق و تیر به عایشه می خوره و ظاهرا می میره. پس احتمالا فصل بعد درباره ی انتقام گیری عمه ی هارون است که دو دخترش از طریق جهان کشته شده اند. ظاهرا جانان هم می خواد با اوزان از کشور خارج شده که اوزان توی فرودگاه قالش می زاره و جانان می مونه با کلی پول تقلبی.

کلا همه چیز معلق می مونه تا فصل سوم که به نظر جهان همش باید توی زندان باشه و یا اینکه دوباره این خانواده ی از هم پاشیده را به دور هم جمع کنه.

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

پویراز و عایشه گل میرن سر قرار و اونجا اسماعیل کارایل هم هست بحری میگه من با رابطه ی شما مخالفم و اسماعیل هم خوشحال میشه بحری میگه به پسرتون بگید دست از سر دخترم برداره پویراز میگه بابا من و عایشه گل خیلی همدیگرو دوست داریم اما بعدش بحری میگه من بابای تو نیستم بابات جفتت نشسته و میره عایشه گل هم دنبالش میره و میگه بابا این چکاری بود کردی؟ بحری میگه من با رابطتتون مخالفم و میره پویراز میاد پیش عایشه گل و اسماعیل هم میاد و میگه بهتره به حرفای بحری گوش بدید..صدرالدین میره پیش عشق جدیدش ولی خبر نداره زنش اونجاست و زنش زیر تخت قایم میشه و صدرالدین هم با معشوقه اش خوش میگذرونه...صفر هم برمیگرده عمارت بحری ولی رابطه اش با سما خرابه.

بحری میره پیش دسپینا و میگه نمیتونم به رابطم با تو ادامه بدم و دسپینا هم خیلی ناراحت میشه.

بحری به صدرالدین زنگ میزنه میگه بیا خونه حق با تو بود...پویراز و عایشه گل و ملتم باهم فکر میکنن که چکار کنن و قرار میشه عایشه گل بره از زیر زبون بحری حرف بکشه و گوشیشو روشن بزاره که پویراز و ملتم قضیه رو بفهمن عایشه میره سراغ بحری و میگه چرا اینکارو میکنی؟بحری هم میگه چون بابای پویراز عادل توپال هست و پویراز بازم به من خیانت کرد و بم نگفت عایشه گل هم میگه فکر کردی برا اون آسون بوده و بحری وقتی میفهمه عایشه گل میدونسته یه سیلی تو گوش به عایشه گل میزنه 😱😱😱😱پویراز هم میشنوه و سریع میره خونه بحری و بحری کلی عایشه گل رو سرزنش میکنه صدرالدین هم میرسه و قضیه رو میفهمه پویراز هم میاد و میگه تقصیر من بوده عایشه گل بی گناهه و همش تقصیر منه و بحثشون میشه و درنهایت بحری عصبانی میشه و پویراز و عایشه گل رو از خونه میندازه بیرون

منبع کانال تلگرام سریال پویراز کارایل

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

خلاصه قسمت 35 سریال kara sevda (پایان فصل اول)

نیهان تو بیمارستان یاده 6 ساله پیش خودش با کمال میوفته که با هم خاطره داشتن که کمال میبرتش محلی که کل استانبول معلوم بوده و بهش میگه تو استانبول من هستی و هرگز جز تو هیچکسه دیگه رو دوست نخواهم داشت با تو میمونم و ولت نمی کنم و به لیلا میگه کمال امشب از من دور شد و به یکی دیگه قول داد نامزد کرد و نفسی که میکشم تو سینم سنگینی میکنه لیلا چجوری خودمو ببخشم ... زینب تو اداره پلیس میگه اوزان رو بازداشت کردن و کمال میگه وقتی فکره فرار بودین ای اتفاق میوفتاد چرا فرار کردین؟..طوفان هم به آسو میگه امیر اوزان رو گیر انداخت که خودشو تبرئه کنه ...اوزان هم زینب رو به خانوادش میسپره و کمال ازش میپرسه امیر گفت فرار کنید؟ اوزان هم میگه نه و زینب به کمال میگه تارک کمکشون کرد فرار کنن ..اوزان رو میبرن زندان و نیهان میفهمه و میخواد بره خونه و از دکتر در مورده تست حاملگی که داده بوده میپرسه اما امیر وقتی دکتر بهش میگه که نیهان حامله هستش به دکتر میگه شما بهش نگین تا من سوپرایزش کنم برادرش رو دستگیر کردن و خانواده خیلی بهم ریخته اجازه بدین این خبره خوب رو من بهش بدم برای همین دکتر میگه حامله نیستید ...امیر جلوی نیهان طوری وانمود میکنه که کاره باجگیره که اوزان رو دستگیر کردن و حتی گالیپ زنگ میزنه جوری حرف میزنه که انگار اون باجگیر تماس گرفته و برای خط و نشون میکشه گالیپ هم تعجب میکنه و امیر به نیهان میگه تارک بهشون کمک کرده فرار کنن ..کمال آسو رو میرسونه خونش و ازش میپرسه زینب با تو در اینمورد حرفی نزد و تو به چیزی شک نداری ..اونم میگه نه و وقتی کمال میره طوفان میاد و بهش میگه خودتو گول نزن نیهان همیشه تو زندگیت هست و نمیتونی با اون بجنگی این زندگی هست که در انتظارته زندگی با آدمی که عاشق یکی دیگه هست خیلی بده کاش با کمال خوشحال باشی اما نمیشی تو رو اونقدری که دوسش داری دوست نخواهد داشت ..اسو:تو رو هم دوست نخواهم داشت .. طوفان:تنهایی نباید تقدیرت باشه ..آسو :بله چون کمال با منه ..کمال از زینب میخواد که بهش بگه تارک و امیر چقدر تو این فرار دست داشتن ..زینب:امیر خبر نداره تارک هم فقط کمکمون کرد و تارک هم میاد و کمال بهش میگه با همدستی هم زندگی اوزان رو تباه کردین من برای اینکه بدون زندان محاکمه بشه همه کار کردم امیر نقشه کشید و تو هم پیادش کردی پاسپورت رو ازکجا آوردی؟تارک:به توچه ..کمال:باید اسمشو بدی . تارک:ولکان سیاه و زینب و میبره تارک خونه مادرش کمال هم از زهیر میخواد ولکان سیاه رو پیدا کنه از صالح هم میخواد کشتی رو پیدا کنه.

امیر از آسو میخواو بیاد خونه مژگان و به آسو میگه فکر میکنی مادرمون کدوممون رو کمتر دوست داره ..آسو:منو ..امیر:چرا از من متنفر شدی؟آسو:من با نفرت بزرگ شدم امیر:اگه با هم بزرگ میشدیم فرق میکرد..آسو:من خواهر تو نمیشم ..امیر:دشمن بودن راحتتره؟آسو میخواد بره امیر بهش میگه نیهان حاملست و میگه هرکاری میکنم نمیتونم عشق اونا رو تموم کنم قدرتم کافی نیست و آسو بهش میگه اگه تا اخره عنر بینشون پیوندی نباشه باید اون بچه از بین بره امیر:چاره دیگه ای ندارم ...گالیپ اسو و امیر رو تو خونه مژگان میبینه و به ادماش میگه حقی رو پیدا کنن ..نیهان میاد پیش کمال ... کمال: نمیتونم صداهای تو سرم رو ساکت کنم به اتفاقای امشب که فکر میکنم تو ذهنم احتمالات رو نمیتونم نادیده بگیرم امیر مثل ویروس به همه جام نفوذ کرده ...نیهان:منو مقصره همه این اتفاقات میدونی؟پس دلت یکم خنک بشه امشب بیشتر از اینکه حقم باشه تاوان دادم .. کمال:اوزان بخاطره حماقت خودش دستگیر شد ..نیهان:وقتی میگفتم نکن اینکارارو سعی کردم همینو بهت بفهمونم اوزان براحتی میتونه اشتباه کنه و کرد ارزششو داشت؟ کمال:دیگه الان صداتو نمیشنوم تلاش بیخود نکن ..نیهان:اگه میخواستی دلمو بسوزونی .سوزوندی اگه میخواستی بشکونی .شکوندی اگه انتقام میخواستی بگیری .گرفتی اینارو میخواستی؟جواب منو بده مثل سنگ واینستا گفتی اذیت نمیشی واقعا اذیت نمیشی؟ حتی یه ذره ؟کمال:از اینجا برو ..نیهان:من جوابمو گرفتم .. .. زهیر به کمال زنگ میزنه میگه تارک بهت دروغ گفته همچین آدمی وجود نداره ...فردا صبحش کمال میره خونه ای که اوزان قتل و انجام داده بوده نیهان هم میره و به کمال میگه :چرا اومدی اینجا؟کمال:اسلحه رو اینجا پیدا کردن ..نیهان:سوال من این نبود چرا اومدی اینجا؟ کمال:این یه بازی طراحی شده بوده فرارشون.لو رفتنشون.پیدا شدن اسلحه همش نقشه بوده ..نیهان:همینطوره همش کاره اون باجگیرست..کمال:تو اینو باور میکنی؟ نیهان:باورای من اهمیتی داره؟گوشات صدای منو میشنوه؟ کمال:این قضیه با بلاهایی که سرمون اومده فرق داره نیهان:نداره تو گوشت و استخون رو تمیتونی جدا کنی اینا همه به هم ربط داره از اینجا برو وجدان تیکه پاره تو رو نمیخوام از این به بعد باید تحمل همه اتفاقات رو داشته باشید آتیشی که به پا کردی رو تا آخر ببین چی میشه . کمال:با باز کردن آغوشت به امیر این آتیش درست شد با مقصر شناختن من سعی نکن خودتو تبرئه کنی و کمال میره .. امیر دارو میگیره نیهان رو بیهوش کنه ببره بچشو سقط کنن ..کمال با صالح و زهیر میرن بندر و یکی زهیر رو صدا میکنه فیکرت واقعا خودتی؟

زهیر یکنفر رو نگاه میکنه اما نشون نمیده .. صاحب قایق هم میگه من نپرسیدم اونا کی هستن اما ادمای مهمی بودن قایق اجاره کردن ...کمال به زهیر میگه یه چیزی شده ..زهیر:شده داداشم خیلی وقت پیش شده ...زینب میره ملاقات اوزان و نیهان و اوندر و ویلدان هم میرن ... کمال به لیلا میگه همه چی زیره سره امیره و زینب و تارک هم حمایتش میکنن..لیلا:ببخشید اما تو از لحاظ خیانت دیدن از خواهر و برادر از من خوش شانس تری ... کمال:اونا دارن به خودشون خیانت میکنن و خبر ندارن حالا تارک رو گول زد اما زینب چی؟ چرا ازش حمایت میکنه؟لیلا:شاید مجبوره.کمال:زینب؟چجوری مجبور شده؟ خواهره منو امیر چرا باید مجبور کرده باشه ... لیلا یاده حرفای نیهان میوفته که با زینب حرف زدم و گفتم ادامه نده اما اون انکار کرد هم اون هم امیر ...و لیلا به کمال میگه جواب تو پیش من نیست پیش زینبه ..کمال: پرسیدم جواب نمیده..لیلا:خوب نپرس از راههای دیگه بفهم ... امیر میاد دنبال نیهان دم زندان و کمال هم میاد سراغه زینب و اونو با خودش میبره خونه ..امیر تو قهوه نیهان دارو میریزه اونو میبره بچه رو سقط کنه ..کمال تو ماشین از زینب میپرسه امیر تورو با چی تهدید کرده؟ نقشه فرارت رو باور نمیکنم چون میدونستی اگه دستگیر بشین از شوهرت جدا میشی .. زینب:لو دادن مارو ..کمال:کی؟زینب:من از کجا بدونم؟ تو میخوای به امیر برسی اما اونم دوست نداشته اوزان دستگیر بشه اینقدرم آدمه بدی نیست ..کمال یادش میاد که زینب قبلا بهش گفته بوده امیر ادمه خطرناکیه و همه کاراش با برنامه هستش و از زینب میپرسه از کی فکرت در مورده امیر عوض شده؟ تو گفتی ادمه خطرناکیه ..زینب:وقتی از نزدیک باهاش زندگی کردم فهمیدم ... امیر نیهان رو میبره پیش اون کسی که بچه رو میخواسته سقط کنه آسو هم تعقیبش میکنه که مطمئن بشه و گالیپ بهش زنگ میزنه میگه میخوام ببینمتون و کمال متوجه نشه ...گالیپ به آسو میگه از دیدن من مثل اینکه ناراحت هستید میتونم خارج از محل کار آسو صدات کنم؟هر چی باشه سن پدرت رو دارم ..آسو:چه ربطی داره؟گالیپ:خواستم سوتفاهم نشه صمیمیتم تو جای دخترم هستی ... من در مورده رابطه شما و حقی متعجب هستم مثل مدر و دختر واقعی هستید..آسو:بله مثل بابام میمونه گالیپ از پدرو مادر آسو میپرسه اونم میگه بچه بودم از دستشون دادم ..گالیپ:ناراحت شدم من اگه دختری مثل شما داشتم تا نمیشناختمش نمیمردم شما چیزی از من نمیخوای از من بپرسی من کلی در مورده خانوادت پرسیدم تو نمیخوای بپرسی زنم رو کی از دست دادم ؟...آسو:خوب کی از دست دادین؟گالیپ:از دست ندادم تو هم خوب میدونی.

گالیپ یه پاکت میده دست آسو و میگه دلیل اینکه تورو صدا کردم زنم بود مادره امیر مژگان کوزجو اغلو میخوام اسم اون مدرسه رو بذارید مژگان و بازم دستور میده حقی رو پیدا کنن ..آسو میاد بیرون به امیر زنگ میزنه میگه گالیپ منو فهمیده و دیدارش با گالیپ رو میگه امیر هم میگه نگران نباش شک کنه از من میپرسه منم از تو دورش میکنم ....کمال تلفن زینب رو چک میکنه و مسیجهای پاک شده رو به کمک دوست صالح بر میگردونه و ازهمه چی باخبر میشه تافن رو میاره خونه میذاره تو کیف زینب و میره بیمارستان دنبال جواب تست پدری اوزان و زینب..امیر پشیمون میشه و بچه نیهان رو سقط نمیکنه و میگه تورو اذیت نمیکنم اگه قراره تورو بخندونه این بچه مادر میشی فقط کنارم بمون و تو ماشین میگه دلم برای بچه میسوزه اما یه بلایی سره باباش میارم و به طوفان میگه کمال رو بکشه و مادره طوفان رو هم گروگان میگیره ...نیهان مطمئن میشه حامله هستش و تو خیال خودش با بچش صحبت میکنه و با الیف هم حرف میزنه که قبلا پستشو گذاشتم و تصمیم میگیره به کمال بگه ..برای اوزان عکسهای زینب و امیر رو میفرستن و اونم به زینب زنگ میزنه که حرفاشو پست کردم قبلا. به نیهان زنگ میزنه و میگه من باید بیام بیرون زینب ..که اینجا نگهبان قطع میکنه تلفن رو ..اوزان رو مسموم میکنن و میبرنش بیمارستان کمال با تستی که نشون داده اوزان پدره بچه زینبه برمیگرده پیش زینب اما به زینب خبر داده بودن اوزان مسموم شده و داشته میرفته بیمارستان که کمال میگه برگرد تارک و بانو با هم ازدواج میکنن..اوزان تو بیمارستان یه نفر میاد پیشش اما نشون نمیده و بعد پرستار میره تو اتاق میبینه اوزان حلق اویز شده و میگن زندانی خودشو دار زده و اوندر سکته میکنه

گالیپ میره پیش حقی و میگه عاشق مژگان تو بودی؟حقی:منو چجوری پیدا کردی؟گالیپ:پسرم و آسو رو بالای سر زنم دیدم فکر میکردم پسر دارم اما من به دختر دارم آسو دختر منه؟جواب بده و حقی میگه تو فکر میکنی من از مرگ میترسم؟ گالیپ:همه میترسن حقی جواب منو بده از من چی میخوای؟آسو دختره منه؟حقی میگه نیست و خودشو میکشه ..صالح به آسو خبر میده که کمال در مورده زینب همه چی رو فهمیده و اسو هم میره سمت کمال ...کمال به زینب میگه بشین کارت دارم ..زینب:دارم میترسم چی شده من داشتم میرفتم بیمارستان پیش شوهرم تو منو برگردوندی ..کمال:اینقدر رو اوزان حساسی؟زینب:خوب اره اون الان به من احتیاج داره..کمال:چی داری میگی زینب؟من همیشه به تو اعتماد کردم گفتم بهت تهمت زدن گفتم انقدر ظالم نیست که ما رو تو قبر کنه و یه تست رو نشون میده میگه اوزان پدره بچت نیست تو از کی داری به من دروغ میگی صرفا چون خواهرمی از کی داری دروغ میگی چون میدونستی بفهمم باباش کیه چیکار میکنم؟ یا نتونستی اعتراف کنی که حق با نیهانه؟ یاامیر بهت گفته بود این گناه رو پنهان کنی ؟چرا از پشت بهم خنجر زدی؟چرا؟زینب:فکر کردم عاشقم شده برای انتقام از تو ازم استفاده کرد منم کم آوردم کاره احمقانه ای کردم حتی خواستم خودمو بکشم اما پیشنهاد ازدواج اوزان رو قبول کردم از امیر متنفرم و کمال بهش میگه اون برگه واقعی نبود من ساختمش و هممون رو تموم کردی و میره سراغه امیر..امیر هم میفهمه بچه از اوزانه و میگه خیالم راحت شد و کمال زنگ میزنه کجایی میگه خونه هستم و بیا ببینم و به طوفان میگه کمال داره میاد و بکشتش و کمال میره میزنتش و حرفاشون رو پست گذاشتم قبلاو تو درگیری امیر ماشه رو میکشه تیر بهش میخوره کمال به ملیس زنگ میزنه و خودشو معرفی میکنه میگه من امیر کوزجو اعلو رو کشتم من کمال سویدری و میاد بیرون آسو میرسه دست خونیه کمال رو میبینه و میره تو خونه و نیهان میرسه بهش زنگ میزنن میگن اوزان خودکشی کرده و کمال بهش میگه :همه چی رو از روز اول میدونستی اما ساکت موندی تو هم با اون فرقی نداشتی که نیهان داد میزنه اوزان داداشم خودکشی کرده تقصیره توئه تو برادرم رو نه منو کشتی و زینبم میفهمه ......

پایان- پایان-منبع پیج اینستاگرام turkey.serial

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

پویراز و عایشه گل از خونه ی بحری میرن و عایشه گل بدجور عصبی هست پویراز هم دلداریش میده.

تاشکافا امینه رو میرسونه خونه و یه لباس ورزشی برا عیسی گرفته و میده به امینه که بده به عیسی امینه هم میده و عیسی خیلی خوشحال میشه.

بحری هم داره اخبار مربوط به اسماعیل کارایل رو میبینه که صدرالدین میاد و بحری از صدرالدین معذرت خواهی میکنه ولی بش میگه عاقل باش صدرالدین هم میگه همین که پویراز رو نبخشی کافیه.

صفر میره پرورشگاه که از بچه های پرورشگاه خداحافظی کنه.

عایشه گل و پویراز میرن خونه ی پویراز، عایشه گل ناراحته و میگه امشب برای اولین بار ازش سیلی خوردم،بخاطر تو...پویراز هم میگه من به خاطر تو گلوله میخورم حالا یه سیلی خوردی فقط😂و کلی مسخره بازی درمیاره که عایشه گل ناراحت نباشه.

ذوالفقار میره پیش ملتم و بش میگه از اینجا برو من نگرانتم ولی ملتم میگه من کی هستم که نگرانمی!عشقتم یا خواهرتم؟؟ذوالفقار هم میگه دوستمی..ملتم هم عصبی میشه و بحثشون ذوالفقار هم میره.

صفر میره از بچه ها خداحافظی کنه که میبینه بچه ها خیلی بش عادت کردن و دیگه خداحافظی نمیکنه.

صدرالدین میره پیش سما و با سما دردودل میکنه و میگه عاشق یکی دیگه شدم.

ذوالفقار و تاشکافا و صفر میرن کبابی و تاشکافا بخاطر اون بزغاله که نگهش میداره گوشت نمیخوره و فقط سالاد میخوره،ذوالفقار و صفر هم مسخرش میکنن بحثشون میاد رو ملتم و ذوالفقار و ذوالفقار میگه من ملتم رو دوست ندارم فقط یبار لبامون باهم تماس داشت تاشکافا و صفر هم کلی سربسرش میزارن(این تیکه واقعا خنده دار هست).

صدرالدین میره بخوابه که سوگل میخواد بش نزدیک بشه ولی صدرالدین بش توجه نمیکنه.

صبح:بانو از کلینیک مرخص میشه ولی همش داره نقش بازی میکنه و خوب نشده،زنگ میزنه به پویراز و میگه بیا ببینمت پویراز هم میره.

بحری به همه میگه اسماعیل کارایل باید امروز بمیره ولی سما و مته میگن اینطوری نمیشه و مخالفن ولی بحری فقط میگه باید بمیره.

پویراز میره پیش بانو و بانو میگه سینان رو میخوام و نباید عایشه گل رو هم ببینه پویراز اعصبانی میشه بانو میره تو اتاقش و پویراز هم دنبالش میره بانو همه چیز رو بهم میریزه و پویراز میگه تو هنوز مریضی و میره بعد از رفتن پویراز بانو به خودش مشت میزنه و خدمتکار هم فکر میکنه پویراز بانو رو زده.

منبع کانال تلگرام پویراز کارایل

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

سما زنگ میزنه به عایشه گل ولی بحری میاد و گوشی رو ازش میگیره و میگه بار آخرت باشه که زنگ میزنی بش سما هم میگه هرچی شما بگید.

ملتم و ذوالفقار همدیگرو میبینن و ملتم میخواد از ذوالفقار حرف بکشه ولی نمیتونه و اعصبانی میشه و میره،ملتم به پویراز زنگ میزنه و میگه بابا امروز میاد حالا چکار کنیم؟پویراز هم کلافه شده.

دسپینا میره دیدن بحری و میخواد مانعش بشه ولی بحری قبول نمیکنه،دافنه هم همراه دسپینا میاد و با صفر تو حیاط حرف میزنه،سما هم از پنجره نگاشون میکنه صفر هم متوجه میشه..دسپینا به بحری میگه اگه بلایی سرتون بیاد چی؟بحری میگه قبر من خیلی وقته آمادست،دسپینا هم ناراحت میشه و با دافنه میره.

سینان هم تو مدرسه باز دردسر درست میکنه بخاطر اینکه پلین با یه پسر دیگه دوست شده و به عایشه گل خبرمیدن و عایشه گل هم میره مدرسه ی سینان که بانو هم میاد و سینان رو با خودش میبره.

صفر و تاشکافا و صدرالدین و ذوالفقار میرن سراغ اسماعیل کارایل و ماشین اسماعیل کارایل رو به رگبار میبندن ولی بعدش میفهمن اسماعیل تو ماشین نیست،پویراز با یه نقشه باباشو نجات داده و اونو سوار یه ماشین دیگه میکنه ولی بیخبر از اینکه بحری شخصا در تعقیب پویراز هست.

پویراز باباشو میبره خونه ی قدیمیشون،ملتم هم اونجاست و پویراز و ملتم میگن از همه ی نقشه هات خبر داریم چرا بابای بحری و پسرشو کشتی؟چرا ملتم رو دزدیدی؟چرا میخواستی سینان رو بکشی؟با قاچاق چی ها چکار داری؟...اسماعیل کارایل میگه من مجبور بودم بابای بحری رو بکشم چون اگه نمیکشتمش منو از خانواده طرد میکردن و همش تقصیر بحری بوده که من شما رو ول کردم رفتم چون همش دنبالم بود بقیه ی کارا رو هم افق بدون اطلاع من انجام داد..ملتم حرفای باباشو باور میکنه ولی پویراز نه.

بابای عیسی پیداش میشه ولی با اعصبانیت میاد خونه،تاشکافا امینه رو میرسونه خونه و شوهر امینه تو خونه منتظر هست و وقتی امینه میاد چندتا عکس از امینه و تاشکافا رو میندازه جلوش(این عکسا رو سوگل براش فرستاده)

بانو هم به خدمتکارش میگه بیرون با پویراز قرار دارم ولی میره به یه نفر پول میده که کتکش بزنه.

@poyrazkarayel_series

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

خدایا بی دلیل و با دلیل دوستت دارم

آخر دوست داشتنت دل می خواهد نه دلیل

دل اگر گاهی کم آورد با بودنت دلیلم باش

تو که باشی کافیست، تو فقط باش

خدا

را به خدا بسپار

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

میان آرزوی من و تو، و معجزه خداوند

دیواریست به نام ایمان و اعتماد پس

اگر دوست داری به ارزویت برسی باتمام

وجود به او ایمان بیاور و اعتماد کن

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

خداوند

هیچ کس را جز به اندازه تواناییش تکلیف نمیکند...

خدا

را به خدا بسپار

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

گرفتی جمله بالا رو؟؟ حالا هی بگو خدا خدا چرا من اخه، چرا من فقط مشکلات دارم
:)))
+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

خدایا در این ماه بهره‏ ام را از برکت هایش کامل گردان

و راهم را به سوى نیکی هایش هموار نما، و از پذیرفته‏ خوبی هایش محرومم مساز، اى هدایت‏ کننده به سوى حق آشکار

خدا

را به خدا بسپار

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

تلنگر

در خانه ای که آدم ها یکدیگر را دوست ندارند،

بچّه ها نمی توانند بزرگ شوند! شاید قد بکشند،

امّا بال و پر نخواهند گرفت ...

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

خداوندا به حق این دعا ها

برس بر داد ما خونین جگر ها

به ما بیداری دل را عطا کن

که درد و رنج و ماتم هست بسیار

بجویم چهره ات در هر چه جویم

ببویم بوی تو در هر چه بویم

خدا

را به خدا بسپار

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

کاش نامت باران بود…

آنوقت تمام مردم شهر هم

برای آمدنت دعا می کردند…!

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

خدایا

مرا در این ماه به برکتهاى سحرهایش آگاه کن

و دلم را با روشنایى انوارش روشنى بخش

و تمام‏ اعضایم را به پیروى آثارش بگمار

به نورت اى نوربخش دلهاى عارفان

خدا

را به خدا بسپار

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

عشق بزرگترین هدیه جهان به انسان است یا فراموشی؟ :)

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

میشه خدا رو حس کرد / تو لحظه های ساده

تو اضطراب عشق و / گناه بی اراده

بی عشق عمر آدم / بی اعتقاد می ره

هفتاد سال عبادت / یک شب به باد می ره

خدا

را به خدا بسپار

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ! ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ ﭼﻮﻥ ﻭ ﭼﺮﺍ ﮐﺮﺩﻡ، ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻡ …….

ﻭ ﮔﺮ ﺩﺭ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ،ﺗﮑﯿﻪ ﺟﺰ ﺑﺮﮐﺒﺮﯾﺎ ﮐﺮﺩﻡ، ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻡ ……

ﺍﮔﺮ ﺟﺰ ﺑﺮ ﺗﻮ؛ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﻟﺬﺕﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻦ …….

ﻭﮔﺮ ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﺎﻥ ﻣﺒﺘﻼ ﮐﺮﺩﻡ، ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻡ …….

ﺍﮔﺮ ﺍﺳﻤﯽ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺁﻣﺪ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻧﻢ ،

ﻣﻦ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﻢ .……

ﻭ ﮔﺮ ﺩﺭ ﻧﯿﮏ ﺭﻭﺯﯼ؛ﻏﻔﻠﺖ ﺍﺯﺷﮑﺮ ﻭ ﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﻡ، ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻡ …….

ﺍﮔﺮ ﻟﻐﺰﯾﺪﻩ ﮔﺎﻫﯽ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﭘﺎﯾﻢ ، ﺑﺒﺨﺸﺎﯾﻢ.

ﻭ ﮔﺮ ﺍﺯ ﻓﺮﺵ ﺯﯾﺮﻡ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﭘﺎﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﮐﺮﺩﻡ ، ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻡ …….

ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﻳﺪﻡ

ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ......

ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁﺧﺮ ﺗﻮﯾﯽ ﻋﺸﻖ ﺁﻓﺮﯾﻨﺎ،ﻣﻦ ﺧﻄﺎ ﮐﺮﺩﻡ...

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند

شاید چون آرزوهایم بلندند

ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید :

امیدی هست ؛ چون خدایی هست

آری ، و چه زیبا نوشته بود

همواره با خود تکرار میکنم،

امیدی هست ؛ چون خدایی هست

خدا

را به خدا بسپار

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین

به علی شناختم من به خدا قسم خدا را...

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

ﺧﺪﺍﯾﺎ :

ﺗﻘﺪﯾﺮ اقوام و ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻨﻮﯾﺲ ﺗﺎ ﺟﺰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺁﻧﺎﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺒﯿﻨﻢ

ﺧﺪﺍﯾﺎ :

ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻨﻬﺎ ﻗﺮﺍﺭﺩﺍﺩﯼ ﭘﺲ ﺑﻬﺘﺮﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻋﻄﺎ ﮐﻦ..

خدا

را به خدا بسپار

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

این دیوانگیست ... که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم

این دیوانگیست ... که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم ..

این دیوانگیست ... که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم..

این دیوانگیست ... که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه در یکی از آنها به ما خیانت شده است

به یاد داشته باشیم که همیشه شانس های دیگری هم هستند

تنها باید قوی و پر استقامت باشیم و آرام

و به آرامش هم دست نخواهی یافت

مگر با یاد خدا

بزرگترین اقیانوس دنیا "آرام" است

پس تو هم آرام باش تا بزرگترین باشی

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

بزرگترین اقیانوس دنیا "آرام" است

پس تو هم آرام باش تا بزرگترین باشی

خدا

را به خدا بسپار

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

خداوندا

نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی

و نه آنقدر بدم که رهایم کنی …

میان این دو گم شده ام

هم خودم و هم تو را آزار می دهم …

هر چه تلاش کردم نتوانستم

آنی شوم که تو می خواهی

و هرگز دوست ندارم

آنی شوم که تو رهایم کنی …

خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن ...

امین یارب العالمین

+ تعداد بازدید : 0 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :