تبلیغات شما اینجا
بستن تبلیغات [X]
مجله beautifullstory - صفحه 93

امسال سال تمام شدن ها بود.

مثل آخرهای مدرسه که دفترهای مشقت یکی یکی تمام می شوند و به برگ آخر می رسند.

امسال هم سال تمام شدن دفترچه های زندگی من بود.

سال تمام شدن بابا.

سال تمام شدن عمه جان.

سال تمام شدن دورهمی های خانوادگی.

سال تمام شدن مهمانی های خانه خاله جون.

سال تمام شدن کلی اتفاق که دیگر تکرار نمی شوند.

سال تمام شدن عصرهای بالکن دایی جون.

از امسال به بعد دیگر آش لبوی عمه جان را نخواهم چشید.

دیگر سر سال تحویل نمی توانم سربه سر بابا بگذارم.

دیگر روابط با خواهرزاده جان مثل قبل نیست.

با اینکه در طول ده سال گذشته؛ سعی کردم با تمام وجود زندگی کنم و قدر هر لحظه باهم بودن را بدانم ولی حجم خاطرات و تعداد دفترهای به پایان رسیده آنقدر زیاد است که قلبم درد می کند.

حسرت نمی خورم برای کارهای نکرده، چون کم نگذاشتم.

اما تمام شدن ها درد دارند.

دردشان قلبت را می چلاند و نفست را بند میاورد.

در استانه چهل سالگی خیلی از دفترهایم تمام شد.

شاید باید به کلاس بالاتر بروم....

+ تعداد بازدید : 18 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

خیلی وقت ها کسانی که اینجا را می خوانند به این نتیجه می رسند که اینجا پر از انرژی منفی و غم و غصه است.

بیراه هم نمی گویند.

برای اینکه وبلاگ برای من جایییست برای تخلیه افکار و فشارهای روزمره در غالب کلمات.

بعد هم استین بالا می زنند و باب نصیحت را می گشایند و علی رغم هشدارهای کنار وبلاگ توضیح می دهند که خودت باید شاد باشی و خودت به خودت کمک کنی و از این جملات کلیشه ای.

منهم معتقدم که انسان نباید انتظار از هیچ بنی بشری داشته باشد برای تغییر در زندگیش و باید شرایط را به نفع خودش تغییر دهد و کاری کند که بهترین سود را ببرد که همانا شادی است.

اما در عین حال، معتقدم که رنج و غم انکار ناپذیرند و باید وجود داشته باشند تا انسان بتواند رشد کند و بزرگ شود.

و خوب روش مقابله من با رنج و غم نوشتن است.

نوشتن باعث می شود دیگر ذهنم درگیر نباشد و بتوانم وظایف اجتماعی و انسانی خودم را به خوبی انجام دهم.

وگرنه که زانوی غم به بغل گرفتن کاری ندارد و راحت تر هم هست.

اما چون به ذات موجودی اجتماعی هستم ترجیح می دهم این نوشته ها را در ملا عام بگذارم تا احساس کنم تنها نیستم و انرژی بگیرم.

وگرنه که سالها قبل از همه گیر شدن اینترنت صدها دفتر و کاغذ سیاه شد و گوشه کمد افتاد.

به هر حال هرکس قدرت انتخابی دارد که من بهش احترام می گذارم و تصورم این است که وقتی جایی حال آدم را بد می کند محیط را ترک کند و نه اینکه غر بزند و یا فقط حرف بزند.

البته اینکه من فکر کنم می توانم با تغییر ساختار به حس و حال فضا کمک کنم خوب است ولی اینکه از دور بگویم اینجا خوب نیست و فضایش را عوض کن و حال من بد می شود و .... چاره کار نیست.

چند وقت پیش یکی از خوانندگان مطلبی خوانده بود مربوط به چندسال پیش و از قضا مطلب تلخ و تیره ای بود.

توی ایمیلم برایم عکس دسته گلی فرستاد و دعای خیری.

عجیب چسبید آن حرکتش.

خیلی وقت ها کارهای کوچک حال ما را خوب می کند و نه ادعاهای بزرگ.

+ تعداد بازدید : 16 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

https://telegram.me/quilt_diba

+ تعداد بازدید : 22 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

طفلی به نام شادی،

دیریست گم شده ست

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر

این هم نشان ما :

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

سالها پیش که این شعر را خواندم از ته دل حسش کردم.

اما چند شب پیش فیلمی دیدم از دوران قبل از سال 56.

فیلمی که توش جنس دیگری از شادی ها وجود داشت.

شادی های عمومی و همگانی.

شادی هایی که همه را بهم وصل می کند.

غریبه و آشنا ندارد و چونان افتاب سر تا سر کشور را یکپارچه روشن می کند.

با خیلی ها صحبت کردم.

ازشون خواستم برایم از چنین تجربه هایی بگویند.

شادی های دسته جمعی.

نتیجه اسف بار بود.

آزاد شدن خرمشهر

بازگشت آزادگان

فوتبال ایران و استرالیا

و دیگر هیچ....

حتی چندسال پیش که باز هم به جام جهانی رفتیم را هم حساب نمی آوردند.

نسل جدید هیچ درکی از این نوع شادی ها ندارد.

شادی هایی که پیر و جوان نمی شناسد و پولدار و فقیر درش سهیمند.

برای نسل قدیم هم حس و حالش رنگ باخته و همچون رویایی در مه به یادش می آورند.

شادی هایی که به خاطر اتفاق های خوب دل را روشن می کند و شور زندگی می بخشد نه تنها به شخص که به کل جامعه...

فکر می کردم زندگی همین است.

تجربه دیگری نداشتم.

اما متوجه شدم که سخت در اشتباهم.

زندگی این نیست و نبوده است.

قدیمی ها تجربه های دیگری داشته اند هر چند زندگیشان سخت تر و بی امکانات تر بوده است.

در طی این سالها در آبی که به تدریج داغ شده، جوشانده شده و مرده ایم بی آنکه بفهمیم.

راهکارش چیست؟

نمی دانم.

فقط می دانم دیگر هیچ چیز شادمان نمی کند.

راستش را بخواهید فکر می کنم مشکل اینجاست که دیگر هیچ اتفاق خوبی را باور نداریم.

دیگر نمی توانیم جنبه های مثبت اتفاقات را ببینیم.

می ترسیم این نیز حبابی دیگر باشد با درخششی زود گذر.

و یا از طرف دیگر به نوعی دل سوختگی درجه سه دچار شده ایم که دیگر درد را حس نمی کنیم.

حق مردم ایران این نبود...

شاید هم بوده چون از قدیم گفته اند از ماست که برماست......

+ تعداد بازدید : 22 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

دی که میشد، هر روز با یک کارت دعوت تولد میومدم خونه. مامانم غصه اش می گرفت که ای وای تولدها تو این سوز سرما! خدا کنه برف نیاد.

تو مدرسه هم بچه ها باهم هماهنگ می کردند که کدوم پنجشنبه تولد کی باشه و بعضا یار کشی که کیا تولد کی می روند.

بعد هم پنجشنبه های برفی و گریه های من که باید برم تولد. منتظرم هست و بهش قول دادم و اینجوری شال و کلاه می کردیم و پیاده تو برف و بوران می رفتم تولد.

تولدهایی که همه عین هم بود. استپ رقص، یک نمایش که خودمون اجراش می کردیم و صندلی بازی...

بعدشم کیک و ماکارانی و اولویه ...

بعضی تولدها خاص تر بود برام.

کیک شکلاتی مامان پز نوا...

فیلم های سوپر هشت خانه نیکتا...

همون خانه دنجی که موشک نصفش کرد...

وقتی الان به پنجشنیه های دیماه ۳۰ سال پیش فکر می کنم صبوری مادرم را تحسین می کنم.

مامان های دوستانم را هم..

نمی دونم الان تولدها چه حال و هوایی دارد.

هرچند از ظاهر عکس ها برمیاد که مامان های الان هم سنگ تمام می گذارند.

هرچه بود پنجشنبه های برفی دیماه دهه ۶۰ با تولد نوا و مونا و سولماز و بقیه رنگ می گرفت و گرم می شد...

حالا هر روز توی اینستا یکی عکس کیک تولد ۴۰ سالگیش را می گذارد.

یکی با شوهر و بچه های که از آن موقع ما هم بزرگترند...

یکی با نوزاد کوچکش...

یکی با دخترکان موفرفریش که آینه خود او هستند و ....

ولی مهم این است؛ شمع کیک عددی را نشان می دهد که آن روزها برایمان خیلی دور بود....

خیلی...

+ تعداد بازدید : 22 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

امروز داشتم فکر می کردم که تحت هیچ شرایطی نباید به گذشته ها فکر کرد.

در حقیقت باید زندگی را یکبار مصرف کرد و هیچ وقت به گذشته برنگشت ولو به صورت خاطرات.

چون گذشته مثل عشقه می پیچید به پر و پایت و میخکوبت می کند.

زمان کیمیاگر زبردستی است.

حتی اگر یک ساعت قبلت را در اکسیر زمان بگذاری، ماحصلش دقایق خوش رنگ و بویی است که دلت می گیرد.باور کنی دیگر وجود ندارد



به هیچ قیمتی نباید اجازه داد گذشته برگردد، نه در قالب یک خاطره و نه در جایگاه یک درددل، گذشته ها گذشته اند.تو فقط زمان حال را داری...آینده هم آنقدر مبهم و دودآلود است که نمی شود به آن دلبست،این حرف ها را شاید هزاران بار شنیده باشم و میلیون ها بار خوانده باشمشان،اما،مهم این است که این روزها واقعیت و صدق و صحتشان را با تمام وجود حس می کنم.
+ تعداد بازدید : 21 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

+ تعداد بازدید : 26 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

+ تعداد بازدید : 25 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سازمان حج و زیارت؛ مهندس سعید اوحدی گفت: از ساعت 9 صبح روز شنبه مورخ 1395/05/16 سامانه ثبت نام برای علاقه‌مندان راهپیمایی اربعین حسینی (samah.haj.ir) آغاز به کار کرده است تا دیشب 7 هزار نفر در قالب 2 هزار و 800 گروه در سامانه ثبت نام کرده‌ بودند

+ تعداد بازدید : 20 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

+ تعداد بازدید : 28 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

+ تعداد بازدید : 19 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

+ تعداد بازدید : 20 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

امام صادق (ع) فرمود :
کربلا را زیارت کنید و این کار را ادامه دهید ، چرا که کربلا بهترین فرزندان پیامبران را در آغوش خویش گرفته است .


+ تعداد بازدید : 25 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

در مجلس ابن زیاد هنگامی که او از روی شماتت به زینب علیهاالسلام گفت: "دیدی که خداوند با برادر و خاندانت چه کرد؟" زینب علیهاالسلام در پاسخ فرمود: "ما رأیت الا جمیلا...؛ جز زیبا(یی) چیزی ندیدم،«ما رأیت الا جمیلا » یعنی در اوج بلا زیبایی توحید و بلکه بالاتر ازآن جلوه ذات "جمیل" جل و علا را دیدن.....


+ تعداد بازدید : 20 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

+ تعداد بازدید : 28 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

+ تعداد بازدید : 19 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :
وایییییییییییییی منو ببخشید اینطوری مطالب رو می گذارم بازم این قسمت رو جا انداختم یعنی این دوستمونم از هر قسمت چند بار فرستاده بودن و اصلاحیه و ... من یکم گیج شده بودم خجالت میگن آشپز دو تا بشه یا آش شور میشه یا بی نمک زبان
یه روز تا رسیدیم خونه مادربزرگم، عزیز گوشی رو برداشت و یه زنگ زد که مریم خانم بیا که بچه ها اومدن مگه نگفته بودی دلم برای شادی تنگ شده؟ خواستی بیا ببینش قیافه من ااز کی تا حالا مریم خانم دلش برای من تنگ میشه؟!
در همین حین دختر خاله کنجکاو بنده که معرف حضور هستند وارد شد(اینا کوچه پشتی مادربزرگم خونشون بود تا ما میومدیم بدو میومد اونجا) چند دقیقه بعد از ایشون هم مریم خانم و شوهرشون و پسرشون هادی اومدند اونقدر اومدنشون عجیب بود که پدرم با تعجب پرسید اتفاقی افتاده مامانم هم سریع گفت نهههه، عزیز یه کم حال ندار بود اومدن بهش سر بزنن
خلاصه چند ثانیه بعد از تعارفات معمولی عزیز رو کرد به منو گفت شادی جون چایی بیار عزیزم منم مثل همیشه دیدم دختر خاله ام به در آشپزخونه نزدیکتره گفتم سحر جون چایی میاری؟ دختر خاله ما نیم خیز بود که مادربزرگمون یه چشم غره بهش رفت و گفت : به شادی گفتم. تو بشین!
آقا ما چایی رو آوردیم. همه ساکت بودن. از کنار شادی که رد شدم آروم گفت مبارکههه
موقع تعارف کردن چایی هم مریم خانم با یه لبخندی نگام کرد و گفت ایشالا عروسیت
رسیدم به هادی، سرش پایین بود اصلا سرشو بالا نیاورد. طفلی، تا فنجون رو گذاشت تو زیر فنجونی اونقدر لرزش دستش زیاد بود که تا بذاره زمین نصفه چایی ریخت توی زیر فنجونی
پیش خودم گفتم این چرا اینقدر دست و پا چلفتیه خوبه نیومده خواستگاری (یکی نیست بگه آدم اینقدر خنگ میشه دختر؟؟!!!!)
خلاصه مامانم رفت کنار مریم خانم و درگوشی یه چیزایی بهم گفتنو مریم خانم یه آه بلندی کشید گفت باشه خب من حرفی ندارم بعد هم بدون اینکه میوه بخورن رفتن بابام هم گفت این چه اومدنی بود چه رفتنی؟
این وسطا سحر هم ریز ریز میخندید و کوچیک و درشت بارم میکرد وقتی باهاش صحبت کردم کاشف بعمل اومد که سحر حرفهایی رو که مریم خانم در مورد خواستگاریه من و هادی زده
شنیده و فکر می کرد که من هم در جریانم وقتی فهمید چیزی نمیدونم گفت بابا تابلوه هی دور و ور تو میچرخه هی ازت تعریف میکنه یعنی تو خودتم نفهمیدی
جونم براتون بگه که مامانم دوزاریش افتاد که بالاخره این دختره سادش یه چیزایی فهمیده و بعده 10 سال، دیگه نمیشه مخفی کاری کرد.
خلاصه اون روز مامانم بابامو بچه هارو بهانه اینکه شما برید ما کارمون تموم بشه میام یه کم جمع و جور کنمو بچه ها درس دارنو و... فرستاد رفتن
من و خودش موقع برگشت سوار اتوبوس شده بودیم که تعریف کرد آره اینا یه چند سالیه میگن من هم که میدونم تو میخوای ادامه تحصیل بدی و اصلا قصد ازدواج نداری از طرفی چون خیلی به عزیز میرسن روم نشد بهشون مستقیم بگم نه اینه که هر دفعه یه چیزی گفتم امروزم گفتم بابات نمیدونه بفهمه الان ناراحت میشه چرا بهش چیزی نگفتم و مشورت نکردیم. الکی گفتم حالا باهاش صحبت کنم ببینم چی میشه ولی میدونم که بابات جوابش منفیه الان بهش بگم برای تو بد میشه چون میگه دختره اینقد حوله به این زودی میخواد شوهر کنه (حالا من 25 سالم بود) اونم به کی؟ کسیکه پدرش دیپلم داره؟
خب منم از اونجایی که گفتم بنظرم پدر و مادر صلاح آدمو بهتر میدونند چیزی نگفتم البته این ماجرا به اینجا ختم نشدااااا
ادامه دارد....
+ تعداد بازدید : 25 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

چند روز پیش سوار تاکسی خطی شده بودم و جلو نشسته بودم بعد از من یک آقا اومدن و از اون دور به راننده تاکسی گفت بدو بدو بریم کاکا که خیلی دیره ! راننده ام با خونسردی گفت باید دو تا پر بشه بعد راه میوفتیم چند دقیقه بعد یک خانم اومدن و پشت سر ایشونم یک خانم دیگه این آقا که بیرون ایستاده بود به خانم اولی گفت بفرمایید و بعد به خانم بعدی که شما هم بفرمایید تا خودش بشینه جلوی در که خانم اولی گفت شما اول اومده بودین شما بفرمایید آقا هم گفت نه خانم شما بفرمایید دو تا خانم هم کنار هم بشینین خانم اولی هم گفت می خواین منو بندازین تو آفتاب ؟ خودت بشینی این سر !؟ هر کس اول اومده باید بره سوار بشه من اگر زود میومدم من باید می نشستم ولی حالا که شما زود اومدین شما بنشین که سریع خانمه گفت آقا نوبت ماشین بعدی کدومه من با این تاکسی نمی خوام برم و ...

خلاصه که بازم خانم دومی رو فرستاد جلوتر و بعد خودش نشست و بعدم یه آقای دیگه تا راه افتادیمم با لهجه جنوبی وعربی گفت مگه من چی گفتم ؟چرا خانمها اینطور ی می کنند من گفتم دو تا محرم کنار هم بشینند و ... در حالی اگر این اول می رفت پشت دو تا خانمها هم کنار هم بودن ربطی نداشت !

بعدم راننده تاکسی گفت آره بابا دیگه نمیشه به خانمها حرف بزنی کلی فحش بارت می کنند و میری ادارات درست جوابتو نمی دن و کار درست نمی کنند و خیلی بد شده البته دو تا خانمم تو تاکسی هستن ولی ما همش تو افراط هستیم قدیمها اونطوری بود الان برعکس شده خانمها خیلی بد شدن و ...آقای اولی هم تایید می کرد بعد راننده تاکسی گفت می دونید از وقتی این زنها پشت این ماشینهای شاسی بلند می شینند اینطوری شدن اصلا می خوان آدمو زیر کنند نه اینکه رانندگیشون بد باشه ها فقط برای اینکه خود خواه شدن و می گن اول ما و حرف ما و ... نیشخندخنده اینو که گفت کلی خندم گرفت دیدم نه هر چی دلشون می خواد دارن میگن گفتم همینطور که همه آقایون رفتار و برخورد مناسبی ندارن و کار درستی انجام نمیدن خانمها هم همینطور هستن آدمها رو نمیشه با جنسیت از هم تفکیک کرد و قضاوتشون کرد و... من خودم در جایی که کار می کنم خانمهاش خیلی بهتر و دقیق تر از آقایونش کار می کنند پس شما نمی تونید بگید چون اون خانم در فلان اداره خوب جواب نداده و کارتون رو راه ننداخته پس همه خانمها اینطوری کار می کنند و...

گفتم می دونید چند سالی هستش که خانمها یاد گرفتن حقشون رو بگیرن البته قبول دارم که بعضی ها هم این کار رو بی ادبانه انجام می دن ولی اون به نوع تربیت ایشون ربط داره ولی حقشو می خواد ولی آقایون نمی تونند اینو هضم کنند و هنوزم دوست دارن خانمها رو مثل قبل ببینند و برخورد کنند البته اینم طبیعی هستش کم کم هم خانمها یاد می گیرن چطور حقشون رو با آرامش و با ادب بیشتر بگیرن و هم آقایون قبول می کنند که حق خانمها رو پایمال نکنند

ولی واقعیت اینه که سیاست جدید می خواد خانمها رو بیشتر خونه نشین کنه چون خانمها در تمام کارها راه پیدا کردن و به قول خودشون جای کار آقایون گرفته شده و به قول یه آقایی بنظرشون اگر خانمها بشینند خونه مشکل بیکاری آقایون حل می شه !

در حالی که این ساده ترین راه هستش برای مشکل بیکاری به قول خودشون نان آور خانواده ! بجای اینکه تولید ملی رو بیشتر کنند و صنعت رو راه بیندازن و ... تا کار برای همه مردم چه زن و چه مرد باشه به این فکر می کنند که خوب پس ما بیایم خانمها رو از محیط کار حذف کنیم !

+ تعداد بازدید : 24 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

قبل از اینکه خودم مادر بشم همیشه می گفتم این فرهنگ ما چقدر بده روابط بین مادر و پدر و فرزند حالت مالکیت داره و نمی گذارن که خودش باشه و کارهایی که دوست داره رو انجام بده ...

الان که خودم مادر شدم خودم می ترسم که دخترم ریسک کنه و یا به اختیار خودش کاری رو انجام بده ! می ترسم که صدمه ای به خودش بزنه میدونم اشتباه هستش و مرتب دارم روی خودم کار می کنم ولی بازم بعضی چیزها رو نمی تونم بی خیال باشم البته شاید برای اینه که کوچیکه ولی ترس از این دارم که نکنه تو بزرگسالی هم من همین کار رو بکنم ! اونوقت چه فرقی بین من و مادرهای قدیم ؟!

ولی الان درک می کنم که چرا مادرها همیشه نگران بچه هاشون هستم حتی در سنین بالا ! هر چند این رو مطمئنم که در بیشتر مواقع این نگرانی بی مورد ولی اگر کنترل نشه جلوی پیشرفت بچه رو می گیره امیدوارم بتونم روی این حسهام کار کنم و بتونم مادر خوبی باشم همینطور که آرزوشو دارم

مادر بودن خیلی کار سختیه خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

+ تعداد بازدید : 18 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

چند ماهی است که فکرم به شدت مشغوله و دنبال یک راه حل هستم تا فشارهایی که نا خواسته به من و همسرم وارد شده رو تحمل کنم ، دیروز که با همین فکر تو اینترنت چرخی زدم به سایت راز 4 فصل http://raze4fasl.com بر خوردم شاید همین چیزی باشه که من نیاز دارم !!!!

بله با اینکه مطالبش همه برای من آشنا بود و سالیان سال اونها رو خوندم و تجربه کردم ولی باز هم نیاز داشتم کسی اونها رو به من یاد آوری کنه و اینجا به من کمک کرد که انرژی از دست رفتم رو بدست بیارم راستش فعلا از محصولاتش چیزی نگرفتم ولی ویدوئوها و مقالات خوبی داره که می تونه به ما انرژی خوبی رو بده من به دوستانی که کمی نا امید شدن و می گن هر کاری می کنند به نتیجه دلخواهشون نمی رسن توصیه می کنم این سایت رو ببینند و مقالاتش رو بخوانند

یکی از آشناهامون به واسطه کار و تجارتش می گفت تو یه گروه چینی عضو هستن و جالب بود که می گفت در این گروه مطالبشون همگی خوب و مثبت و آرزوهای خوب برای همدیگه و جالبتر اینکه بیان احساس خوشبختی خودشون هستش ، یا مثلا دوستی که سالها در هند زندگی کرده بود می گفت با اینکه مردم اونجا امکانات زیادی ندارن و بسیار ساده زندگی می کنند ولی آرامش خیلی خوبی تو زندگیشون هست و میدونید که هند با وجود داشتن فقیر زیاد ولی جز کشورهای شاد هستن چرا چون مثبت و خوش بینند

تعریف هر کسی از خوشبختی یک چیز است ولی چیزی که مشخصه اینه که آدم خوشبخت باید در زندگیش احساس آرامش کنه حالا هر کسی به یک شکل به آرامش میرسه یکی با کار زیاد یکی با تفریح و یکی با مطالعه و .... ولی گویا بیشتر ما ایرانیها نمیدونیم با چی به آرامش میرسیم هممونم یک ذره بین اندازه قد خودمون برداشتیم و میریم سراغ خودمون و زندگیمون تا نکات منفی خودمون رو بیشتر ببینیم !

بیایم یه چالش جدید ایجاد کنیم از امروز فقط و فقط به نکات مثبت خودمون و زندگیمون بپردازیم و کشفشون کنیم و از خودمون و تواناییهامون لذت ببریم از تفریحات کوچیکمون تابزرگمون بیشترین لذت رو ببریم در لحظه و حال زندگی کنیم گذشته ها که گذشته و باید فقط درس گرفت آینده هم نیومده و از لحظه های حال من ساخته می شه معلوم نیست تا چه زمانی ما زنده هستیم و می تونیم از این دنیا و افرادی که دوستشون داریم لذت ببریم پس از لحظه حالت لذت ببر حتی از خوردن یک بستی ساده یخی تو هوای گرم و چشماتو ببند و برای این لحظه از خدا تشکر کن اگر مجردی از وقت آزادی که داری از پدر و مادرت که خونه منتظرت هستن از خواهر و برادر و دوستای خودت لذت ببر وقتی خونه میری با اونها مهربون باش و بگو بخند اگرم متاهلی میری خونه از همسرت و بچه ات لذت ببر تو چشمهاشون نگاه کن لبخند بزن ببین چطور خونه روشن تر و گرمتر میشه از عشقت و از بچه ای که هدیه خداست لذت ببر از درست کردن یک غذای ساده و کنار هم خوردنش لذت ببر

واقعا برای هر چیزی به غیر از مرگ راه چاره ای است پس بهتره درگیریهامون و اضطرابهامون و خستگی هامون رو به خدا بسپاریم آدم وقتی بارش سنگینه میده یکی براش بیاره که زورش بیشتره اینم همینه همه چیزو بسپار دستش خودش می دونه چطور اونها رو انجام بده حیف که ما یادمون میره که یه نیروی عظیم و بزرگی هر لحظه در کنار و وجود ماست که منتظره خودتو بسپاری بهش خدایا خودمو به خودت می سپارم

من از امروز تصمیم گرفتم در کنار تلاشهای روزانه ام فقط به نکات مثبت زندگیم فکر کنم و از لحظه حالم لذت ببرم و با آرامش به تمامی خواسته هام برسم مشکلات در آرامش بیشتر حل می شن تا با فکری خراب و خسته و ...

کی با من همراهه ؟لبخند

+ تعداد بازدید : 22 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :